پله نشو
پوست و گوشت و استخوان است مرا
دانم که به روزی این جان،تمام است مرا
این نکته بدان از دل و جان است مرا
باور بکنی یا نکنی زمزمه آن است مرا
من به چشمان ِ خودم دیده ام ادم همه را
کف ِدست گر بگرفتی جان شیرین،بی ثمرا
شاید که بگویند این تهمت جانست مرا
ترس بر سر جان نیست جانها چگونه گویم تورا
کذبیست که همواره زدن بر سر وجان گر مارا
حق را نگرفتند و به دندان کشیدین مارا
هرکس که بگوید که بگیرد حق مظلوم یا تورا
گر بدیدی او شکم داردو دهان ،پله کند جان تورا!
برچسب:
نویسنده: بهنام قاسمی