پله نشو
پوست و گوشت واستخوان است مرا
دانم که به روزی اینجان،تمام است مرا
این نکته بدان از دلو جان است مرا
باور بکنی یا نکنیزمزمه آن است مرا
من به چشمان ِ خودمدیده ام ادم همه را
کف ِدست گر بگرفتیجان شیرین،بی ثمرا
شاید که بگویند اینتهمت جانست مرا
ترس بر سر جان نیستجانها چگونه گویم تورا
کذبیست که همواره زدنبر سر وجان گر مارا
حق را نگرفتند و بهدندان کشیدین مارا
هرکس که بگوید کهبگیرد حق مظلوم یا تورا
گر بدیدی او شکم داردو دهان ،پله کند جان تورا!
نجوای فلک....دلنوشته های علی حاجی....
ما را در سایت نجوای فلک....دلنوشته های علی حاجی. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119